مرتضى راوندى
559
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
به دست نمىآمد . آن گردن دراز و پشمالوى بوقلمونى و آن بينى بيغوشى و آن چشمهاى قى آلود و وق زده و آن كلّه طاس و على الخصوص آن يك جفت گوش بلبلى كه درست مانند دو بادبزن چرمى كهنه دباغى نشده به دو طرف كلهء قيفى شكلش چسبيده بود با عشق و عشقبازى مناسبتى نداشت . ساكت ماندم و نگاهش كردم سكوتم را علامت قبول پنداشته مشغول خواندن شد : اى دختر همسايه و اى لعبت سمّار * عشق تو مرا گشته شبوروز مددكار شد مايه تيمار من آن نرگس بيمار * بيمار ، بلى مايهء غم گردد و تيمار بيمار چو شد مرد ز نيروش بكاهد * نيروش فرايد چو شود چشم تو بيمار اين چشم بيمار معركه مىكرد ، رستم شده بود ، بجان شاعر ناتوان افتاده بود و دستبردار نبود . غزل به درازى شب يلدا بود ، و صداى شاعر هم هر لحظه اوج بيشترى مىگرفت و ابيات ، آردوار از زير سنگ آسيابش بيرون مىريخت . امّا . . . اما كمكم ديدم ابياتى كه با آن همه هيجان مىخواند بر من به كلى بيگانه نيست و بوى آشنائى دارد ، در فكر فرو رفتم و سرانجام يادم آمد كه اين چشم بيمار و آن همه مضامين آب نكشيده را سابقا در جائى ديده بودم ، خداوندا كجا ديده بودم ، قوه حافظهام به كار افتاد ، ناگهان چنان كه پندارى چراغى در كاسهء مغزم روشن شده باشد ، بخاطرم آمد كه اين ابيات را در ديوان وقار شيرازى ديده بودم ، و حتى يادم آمد كه نسخهاى هم از آن برداشته بودم و يقين برايم حاصل شد كه هنوز هم در ميان اوراقم موجود است و اگر جستجو كنم پيدا خواهد شد . گفتم بارك اللّه رفيق ، شاعر حسابى از آب درآمدهاى شعرت عطر و بوى شعراى شيراز را مىدهد . بدون آنكه دست و پايش را گم كند ، گفت مرحبا به تو كه درست حدس زدى ، الحق كه با ذوق و تميزى ، من زياد اشعار حافظ و سعدى و شوريده و تولّلى را مىخوانم و البته بىاثر نمىماند . در دل به هرچه دروغگوست ، لعنت فرستادم و به خود گفتم كه دربارهء شعر گفتهاند كه « احسن اوست اكذب او » و خدا ما را از شرّ شعراى شعردزد در امان بدارد . دلم بحالش سوخت ولى احساس كردم كه از علاقهاى كه بخاطر روزگار جوانى به او داشتم مبلغى كاسته است ، سر مطلب را بهم آوردم و بهانهاى تراشيدم و پول چاى و آب ليمو ترش را هم پرداختم و به خدايش سپردم . » « 1 »
--> ( 1 ) . قصهء ما به سر رسيد از جمالزاده از ص 114 تا 125 .